ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

مجموعه اوّل - دیوان حقیقی - غــرق آب

غــرق آب
ای خط و خالئنگ کمال الّله هم امّ الکـتـاب، حسرتينگدن ديـده عـشّاق بولوپدئر غرق آب.
ای خط و خال ات کمال الّله هم امّ الکتاب،
(ای كه خط و خال بر رويت چونان ام الكتاب)
از حسرت ات ديده عشّاق شده است غرق آب.
(گشته از حسرت ديدارتو چشمان همه غرق در آب)
غمزه چشمينگ اشارت قئلدی اهلی وعـديـه، مستِ عشقئنگ شول جهتدن غالمادی عينيمده خواب.
غمزه چشم ات اشاره ايست به اهل وعده گان،
(غمزه ات گشته اشارت سوی مردان وفا،)
مست عشق اند، زين جهت نمانده خواب عين ات.
(كه نمانده است ز عشق تو به چشمانم خواب.)
ليلة الاسـراء والليل ايندی زلفينگ شـانئنا، آيت ِ والّشمسِ وجهينگدن گوريندی آفتاب.
ليلة الاسراء والليل نازل شد بر شأنِ زلف ات،
(گشت نازل بهر زلفت ليله الاسرا و والليل،)
از وجهه آيت والّشمس ات ديده شد آفتاب.
(آيه ی والشمس رخسارت دليل آفتاب.)
ای منينگ عينيمده رخسارئنئنگ نوری لم يزل، وی ساچئنگ هر تاراسئندان عالم اوزره مشکِ ناب.
ای که در عين من رخسارات نور ِ لم يزل،
(ای كه چهر تو به چشمم نور باشد لم يزل،)
ازهر تارِ ویّ ِ زلف ات عالم شده مشک ِ ناب.
(گشت دنيا با شميم تار زلفت مشك ناب.)
عالمی قئلدئنگ منوّرنور روحئنگ تا ابد، لوح محفوظئندا روشن بولدی هم يوم الحساب.
عالم را نمودی منّور، نور روح ات تا ابد،
(هست از نور رخت دنيا منور تا ابد،)
در لوح ِ محفوظ اش روشن شد يوم الحساب.
(لوح محفوظ قيامت با تو روشن بی حساب.)
زار و بيمارم اگر تشريف قئلسانگ بير نظر، خاکِ راهِ مقدمينگده سپميشم گؤزدن گلاب.
زار و بيمارام اگر تشريف نداری يک نظر،
(زار و بيمارم بيا يك لحظه بر بالين من،)
در خاک راه مقدمت آکنده ام از چشم گلاب.
(تا كه بفشانم ز چشمانم به راه تو گلاب.)
اول خطّ و خال و روح و زولفينگ حسابئن قئلما غا، حسابِ عشقه ميّسر بولدی حقدان احتساب.
خطّ و خال و روح و زلفت را حسابش گر کنم،
(كيست بتواند نگهدارد حساب زلف و خال و خط تو،)
در حساب عشق ميّسر آمد از حقّ احتساب.
(گر نباشد حضرت حق ياورش، نارد حساب.)
صورتئنگ آئينه عشق اولدی اهلی عالمه، لوح محفوظئنگدا فرقان بولدی حکمتدن کتاب.
صورتت آئينه عشق شد برهمه عالم،
(آيينه ی عشق است رخسار تو بر اهل دو عالم بی گمان)
در لوح محفوظت فرقان شد از حکمت يک کتاب.
(چهره ات فرقان محفوظ است و در حكمت كتاب.)
ای حقيقی باشئنگی قوی اول جنابِ حضرته، قويماغئل الدن وصالئنگ دامانئنگ از هيچ باب.
ای حقيقی سرت گرو باد، در راه آن جناب حضرت ات،
(ای حقيقی سر فدا كن در ره سلطان دوست)
وصالت را از دست نده، دامنت از هيچ باب.
(هان نگه كن برنچيند دامنش اين وصل ناب.)