ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

مجموعه اوَل - دیوان حقیقی - اتـمـيـشـم

اتـمـيـشـم
دلبر-آ عشقئنگ يولئندا نالهء زار اتميشم. جنّت وصلينگدن آيری، ترکِ گلزار اِتميشم.
دلبرا درطريق عشق تو نالهء زار نمودم.
(دلبرا در راه عشقت ناله زارم بود.)
جز جنّت وصالت، ترک گلزار نمودم.
(دور افتاده ز وصلت، ترك گلزارم بود.)
موندان آيری من داها جبره تحمّل قئلمازام، گرچه من صد جبر ايله اول ياری آوار اتميشم.
بيش از اين من جبر چندان تحمّل نخواهم،
(اندرين هجران ندارم بيش از اين تاب ستم،)
گرچه من با صد جبر آن يار آوار نمودم.
(گرچه ويراني اين تن بهر آن يارم بود.)
کفر و ايمان شرحينی تأ بيلميشم علم اليقين، بولمئشام ايمانا يولداش، کفری انکار اتميشم.
شرح کفر و ايمان تا حاصل آمد علم اليقين،
(چون شدم واقف كه باشد كفر و ايماني درست،)
هم ره ايمان گشته ام، انکار کفر نمودم.
(همره ايمان شدم وز كفر انكارم بود.)
بولماسئن روزِ وصالی جنت ِ وصلينگ مانگا، دنيا عقبده سندن اؤزگه گر يار اتميشم،
روزِ وصالِ جنّتِ وصلت هرگز ميسّر نگردد،
(دور باشم از بهشت وصل تو تا روز حشر،)
گر در دنيا و آخرت غير تو يار نمودم.
(گر به دو عالم دگر بيگانه اي يارم بود.)
دانه خالئنگ خيالئندان من ِ آشفته دل، مرغ جانی دامِ زلفينگده گرفتار اتميشم.
درخيالِِ دانه خال ات منِ آشفته دل،
(من به اميد وصال دانه ي آن خال تو،)
مرغ جانم را در دام زلفت گرفتار نمودم.
(مرغ جان بر دام زلف تو، گرفتارم بود.)
داعوی ذکرِ انّا الحـقّ قئلمئشام منصور وار، بر سـرِ دارِ محبّت گؤر نه گفتار اتميشم.
دعویِ ذکرِ انّا الحقّ نمودم چون منصور وار،
(همچو منصورم بود ذكر اناالحق دعويم،)
بر سر دارِ محبّت ببين چنان گفتار نمودم.
(بين سرِ دارِ محبت من چه گفتارم بود.)
صاحب کشّافا منطق دان معنا سورمئشام، علم و حيـات دان بيان شرح تکرار اتميشم.
صاحب کشّاف را زمنطق پرسشی جويا شدم،
(صاحب كشاف را معنا بجستم با خرد،)
از بيان علم و حيـات شرح ِ تکرار نمودم.
(هم بيان علم عالم، شرح تكرارم بود.)
گؤرميشم رخسارئنگی روشن ضمير چشم ايله، ناظرِ حسن بولمئشام بس کسبِ ديدار اتميشم.
ديدم آن رخسارت را به چشم روشن ضمير،
(چهره ات را ديده ام با چشم دل اي يار من،)
ناظر ِ حسن ات شدم بس کسبِ ديدار نمودم.
(ناظر حسن توام من، وه چه ديدارم بود.)
قئلمئشام جانِ جهان شُکرينه يارئنگ وصلينه، زی مجـّرد، کيم ملک ملکينده بازار اتميشم.
کرده ام جان را شکرجهان در وصلت يارم،
(جان دنيا را به شكر وصل يارم داده ام،)
زی مجـرّد که در مُلک ِ مَلَک بازار نمودم.
(عارفانه با چنين داد و ستد كارم بود.)
نافضولِ جاويدایِ وحدت بولدی روح ِ قدسيان، من بو ذاتی خلقتينگ نفسينده زينهار اتميشم.
نافضول جاويدای ِ وحدت شد روح ِ قُدسيان،
(روح قديسان عالم تا ابد در وحدت است،)
من اين ذات را در نفس ِ خلقت زينهار نمودم.
(اندرين نفس وجود خلق زينهارم بود.)
چون حقيقی بيلميشم سـّر ِ کلام اللّه نی من، حمدالّله کيم بو علمی کشف ِ اسرار اتميشم.
چون حقيقی آگاه شدم از سرّ ِ کلام اللّه من،
(چون حقيقي گشت آگه از سرّ كلام باراله،).....................
حمداللّه که اين علم را کشف اسرار نمودم.
(پس ثنا و علم (كامل) كشف اسرارم بود.)..................